1- از عهده بزرگ کردن یک بچه برنمیام. مدام عصبیم...نمیدونم شاید دلیلش اینه که خیلی دست تنهام...هیچ کمک یا حتی هیچ دوستی ندارم...همه مسیولیتهاش به عهده منه..غیر از یک ساعت در روز که با باباش بازی میکنه و البته اخر هفته که اون یک ساعت کمی بیشتر میشه ، همه دغدغه ها و خوشحالیها و ناراحتی هاش فقط و فقط برای منه...اینو نمیدونم که اونهایی که تو وضعیت من هستن هم همین جوری گیر افتادن یا فقط من اینطوری بیچاره این وسط موندم...نمیدونم به خاطر بی عرضگیه منه که اوضاع اینجوریه یا واقعا هر کسی تو وضعیت من بودم اینهمه درمونده میشد...
اون دو روزی هم که مهد میره هیچ کمکی نمی کنه...اولا که جدیدا از اونجا بودن ناراحته...صبح که میزارمش به زور جدا میشه...عصرها با گریه تحویلش می گیرم...غیر از اون مدام مریض میشه...از بچه ها ویروسهای مختلف میگیره که این موضوع خودش به تنهایی باعث کلی دغدغه و نگرانی و کار مضاعف میشه...ایده ای که دارم اینه که مامان بیاد یکم بهم کمک کنه...ولی خوب اومدن مامان خودش با دردسرهای متفاوت و جدیدی همراهه که نمیدونم در نهایت بشه بهش کمک گفت یا نه....
2- از عهده جمع و جور کردن خونه به این بزرگی با اینهمه کار هم برنمیام..مدام یا لباسها کثیف و اتو نشده است...یا ظرفها روی هم تلنبار شدن...یا غذا نداریم یا دیر حاضر میشه...و در حالت کلی هم تعدادی از این فضاها کثیف و نامرتب هستن و واقعا فرصت و توان رسیدگی به همشون را ندارم..ایده ای که دارم اینه که ماهی یکبار یک نفر بیاد کل خونه را تمیز کنه و یک باغبون هم بیاد به بیرون از خونه و باغچه ها رسیدگی کنه...دیگه اینکه میشه هر دو هفته تعدادی از لباسها را به خشکشویی داد... که خوب این ایده ها کلی هزینه بر هستن و همخونه عمرا زیر بار نمیره...
3- روابطم با همخونه روز به روز بدتر میشه و رسما همدیگر را فقط تحمل می کنیم...دلایل اون را نمی دونم ولی من به خاطر بچه ترجیحم بر تحمل کردن هست و رسما از اون قسمت هیچ انرژی که دریافت نمی کنم بماند ، مدام هم این رابطه در حال کلنجار رفتن و اعصاب خورد کردن و مشکل اضافه کردن هست...هیچ ایده ای هم براش ندارم...برای اینکه وقتی دلها برای هم نمیتپه دیگه نمیشه راهی براش پیدا کرد...صرفا تلاش میکنم کنتاکتها کمتر بشه وگرنه برای یک رابطه مرده هیچ کاری نمیشه کرد..
4- قابلیت دوست پیدا کردنم به زیر صفر رسیده...اگر رابطه ای هم شروع میشه به سرعت تموم میشه...یعنی واقعا نمیدونم چرا نمیتونم با کسی دوست بشم...گاهی از کسی خوشم میاد ولی یا استارت نمیخوره یا اینکه بعد از مدت کوتاهی همه چیز تموم میشه...این موضوع را با مامان با نی نی ، مامان بی نی نی ، ازدواج نکرده...ایرانی...غیر ایرانی ...همه جوره امتحان کردم..نشد...نمیشه....از وقتی اینجا هستیم احساس می کنم زبان انگلیسیم حتی پسرفت کرده از بس که با کسی حرفی نمیزنم...
5- همه اینها باعث میشه فکر کنم مردم حق دارن به من کار ندن...آخه رو چه حسابی یکی باید به همچین آدمی که از پس هیچ کاری بر نمیاد کارش را واگذار کنه...الان مدتهاست با موضوع کارهای بچه و خونه و دوست پیدا کردن و کار نداشتن و روابط افتضاحم با همخونه درگیرم و چون راه حلی هم براشون ندارم و واقعا خیلی تلاشی هم نمیکنم روز به روز اوضاع را وخیم تر می کنم...این وسط حتی از عهده جواب دادن به یک سوال الکیه پایان نامم هم برنمیام و همین جوری یک پایان نامه تموم نشده مزخرف هم رو دستم مونده...
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل