پنجاه روز دیگه مونده به 39 سالگی و خوب تا جایی که یادم میاد از 30 سالگی به بعد هیچ حس خاصی به عدد سنم نداشتم...یادمه که روزی که سی سالم شد خیلی غمگین و افسرده بودم و روز بعدش دیگه برام مهم نبود... فکر میکردم در 39 سالگی خیلی زندگی متفاوتی داشته باشم...گرچه واقعا قبلا یادم نیست چه فکری میکردم ولی الان دلم میخواست یک همسر مهربون داشتم که منو همین جوری دوست داشت با دو یا سه تا بچه کوچولو و یک سگ ولی خوب در حال حاضر یک دشمن خانگی دارم که از حیوانات متنفره و یک بچه طفلکی که گیر ما افتاده...دلم میخواست هر روز یک صبح قشنگی را شروع کنم با مهربونی و ورزش و دوست داشتن...که خوب از ورزش که خبری نیست چون هیچ علاقه ای بهش نداره و تنهایی هم پیش نمیره چون یک بچه کوچیک هست و غیر از اون تو هیچ چیز دیگه مداخله ای نداره...من هر روز نهایتا 6 صبح بیدار میشم و کیفها را حاضر میکنم و همه چیز را مرتب میکنم...اگر روز آشغالها باشه سطلها را بیرون میزارم و خودم و نی نی حاضر میشیم...اگر قرار باشه خونه باشیم هم باز برای نی نی خوراکی حاضر میکنم و به اون رسیدگی میکنم چون نهایتا پسر کوچولو هفت صبح بیداره...خوب تنها کاری که میمونه اینه که حاضر بشه که اونم کلی روزها داستان چرا همه لباسهای من شسته و اتو شده نیست را داریم...یا چرا این بچه فلان کار را میکنه و تو بهش یاد نمیدی چیکار کنه و خلاصه با اینکه هیچ کاری صبح ها غیر از یک لباس پوشیدن و کم کردن شرش نداره ...همین را هم به تراژدی تبدیل میکنه...
خیلی روزها هست که آرزو میکنم اصلا از خواب بیدار نشه و خوب مثل خیلی دیگه از آرزوهام برآورده نمیشه...
دلم میخواست تو این سن بالاخره میفهمیدم به چه کاری علاقه دارم یا حداقل تو چه کاری استعداد دارم ولی خوب این را هم نمیدونم..سه تا مصاحبه کاری تو سه تا شرکت مختلف را همزمان دارم پیش میبرم و امیدوارم که اونی که دلم میخواد بشه و این یعنی از نظر کاری هم تو این سن تو وضعیت عجیب و ناجوری هستم...
دلم میخواست خونه ای داشتم که وسایلش را خودم انتخاب میکردم و خودم میچیدیم و مدام درگیر سوال کردن بابت یک دلار و دو دلار از همخونه نبودم ...ولی خوب از اونجایی که من درآمد زیادی ندارم در حال حاضر...هیچ قدرت مانوری هم ندارم...
از نظر تفریح و تعطیلات و مسافرت هم باز نه قدرت اعمال نظر دارم نه اینکه ما سه تا با هم بهمون تو هیچ سفر و بیرون رفتنی خوش میگذره که رغبت برنامه ریزی داشته باشم....
خلاصه اینکه 39 سالگی داره از راه میاد در حالی که روابط اجتماعی افتضاح...وضعیت کاری و مالی من افتضاح...وضعیت خانوادگی فاجعه و ......
مامان این هفته یکشنبه شیمی درمانی داره و قلب من از همین الان با صدای بلند ضربانهای غیرعادی داره...
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل