خرید بک لینک

1- شوهر من یک ادم کله پوک از خودراضی با تواناییهای خیلی معمولیه و تنها موفقیتش تو زندگی اینه که تو ایران تو دانشگاه خوبی درس خونده و فوق لیسانس و دکترای موفقی از یک دانشگاه اسم و رسم دار داره...ولی قضیه اینه که برخلاف تصور من مبنی بر اینکه درس خوندن تو چند تا دانشگاه اول کشور میتونه نشونه ای از داشتن یک ضریب هوشی خوب باشه...این قضیه بعد از 11 سال زندگی و تجربه کردنش از نزدیک کاملا رد شد...همخونه استعداد عجیبی در خرکاری داره و این باعث میشه در کارهای هم که توشون هیچ استعدادی نداره نیمچه موفق یا موفق باشه...مشخصه بعدیش اینه که مثل خر از ادمها کار میکشه و هرکسی را به دلیلی باهاش ارتباط برقرار میکنه و وقتی کارش با اون آدم تموم میشه اون آدم را پرت نمیکنه یک گوشه ای چرا که معتقده همیشه دفعه بعدی هم هست...به همین خاطر میلیونها آشنا داره که هیچ کدوم دوستی باهاش ندارن و فقط تو لیست موندن برای روز مبادا....البته بگذریم که با گروه مونث برای دوام و موندگاری از همه گونه لاس زدنی هم استفاده می کنه....قسمت سوم داستان که باعث میشه این آدم با هوش معمولی و اخلاق نه چندان خوب بتونه کار پیدا کنه و تو کار بمونه یا کار را عوض کنه و کار جدید بگیره یا با ادمها ارتباط مداوم داشته باشه پرروو بودنشه...یعنی حتی آدمهایی را که یکبار باهاشون برخورد کرده وقتی لازم بشه و روز مبادا برسه برای راه افتادن کارش بهشون رو میزنه...حتی دختری را که پیچونده و قبلا بهش کلمات قشنگ گفته و قضیه را رها کرده...مثلا اگر ببینه تو شرکت فلان کار میکنه که این دنبال کار گرفتن تو اون شرکته...سریع کانکت میشه و انگار نه انگار که چه اتفاقاتی افتاده...خلاصه اینکه نمونه کامل یک آدم سواستفاده کن که این موضوع نداشته هاش را جبران کرده...

2- روزهای سخت و عجیبی را میگذرونم که انگار تموم شدنی نیستن...هر دو هفته که مامان وقت شیمی درمانی داره برام اندازه یکسال میگذره و انگار منو یکبار میکشن و دوباره زنده میشم تا دو هفته بعدش...هر روز باهاش تلفنی حرف میزنم و از اینکه زندگی اینقدر بیرحم و مزخرفه و من فقط میتونم تماشا کنم به شدت زجر میکشم...

3- بچه 40 ماهه خونه ما لج باز و پرخاشگر و لوس از کار دراومده و البته که مقصرش من و همخونه هستیم و این روزها باهاش زمان را گذروندن دقیقا مثل شکنجه شده...بعد با این روحیه من روز اگر روز تعطیل باشه و ما سه تا کنار هم مثل امروز تو خونه باشیم که خونه دقیقا کارزاره و خدا تا شب را به خیر بگذرونه...

4- همچنان کار پیدا نمیکنم و همچنان رزومه میفرستم و یا جواب نمیگیرم و یا جواب رد میگیرم...دو تا مصاحبه تلفنی هم به مصاحبه حضوری تبدیل نشدن و من از غصه کار پیدا نکردن و بیکاری قبل از شروع کلاسها دارم نابود میشم....

5- تقریبا یکماه از برگشتنمون از ایران میگذره و من با تمام وجود در پیدا کردن دوست جدید و جمع کردن و نگه داشتن دوستهای قبلی تلاش کردم ولی کاملا به بن بست رسیدم...زور که نیست مردم به هر دلیلی از ما خوششون نمیاد یا اینقدر جالب نیستیم براشون که تو این شلوغی زندگیها ما را هم یک گوشه ای اضافه کنن....

تمام

برچسب: نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 11:23

صفحه بندی