خرید بک لینک

1- ده روز از سال جدید میلادی هم میگذره و به نظر میاد با این شروعی که داشتم سال عجیب تری از سالهای قبل را پیش رو داشته باشم.

مریضی مامان چیزی که فکر می کردم نبوده یعنی همه میدونستن غیر از من. حدود دو سال و نیمه که قصه ها را برای من تعریف کردن ولی اصل موضوع را نگفته بودن. ژانویه دو سال قبل که ایران بودیم مامان دو تا جراحی عجیب و بزرگ داشت. به من گفتن چون دفع نداشته مجبور شدن که روی روده جراحی انجام بدن. جراحی دوم را هم یک توضیح چرتی مشابه اولی دادن که حتی یادم هم نمیاد. بعد مامان را اورده بودن خونه و مامان به شدت عصبی و ناراحت بود و به همون شدت بدرفتاری می کرد. من همش متعجب بودم از اینکه چرا مامان نسبت به قبل از عمل حالش بدتره!! و دایم به این فکر می کردم که این رفتارها حتما مربوط به درد بعد از عمل میشه. حتی منو از خونه بیرون کرد و حتی روزی که پرواز داشتیم به شهر همسری در اتاق را باز نکرد که من بتونم دوش بگیرم و من فقط با خودم فکر می کردم که حتما حق داره و خیلی درد میکشه.....

بعد از اینکه دو سال پیش سفرمون به پایان رسید و من برگشتم اینجا مدام با تلفنهای عجیب و غریب روبرو میشدم....با گذشت ماه ها مامان همچنان بدرفتاری میکرد و حالش بد بود و حوصله نداشت و کار به جایی رسید که من فقط زنگ میزدم و حالش را میپرسیدم و قطع میکردم...

سفر ماه قبلمون به ایران اما همه چیز را روشن کرد و بالاخره جواب معما معلوم شد...یکی از روزهایی که خونه مامان بودیم و ما باز با هم درگیر شده بودیم و مامان حرفهای بد و عجیبی به من زده بود و من به شدت شوکه بودم با اشاره بابا رفتم تو اتاق...اونجا بود که فهمیدم مامان تمام این سالها درگیر سرطان روده بوده و روده را که خارج کردن زده به کبد و حتی کمی ریه هم درگیر شده که خود مامان هم از قسمت آخر باخبر نیست هنوز که هنوزه...

خانواده عجیبی دارم که همه چیز را از هم مخفی میکنیم و البته این استراتژیه مامانه و همیشه قرار بوده یک چیزهایی را به یک کسایی نگیم و من الان که تو این نقطه ایستادم میدونم که کار خیلی بیخودی بوده و هست....

وانمود کردم که از روی برگه ها و مدارک واقعیت را فهمیدم که بابای بیچاره در امان باشه و باید اعتراف کنم 10 روز اقامتمون تو خونه بابا و 10 روز خونه خانواده همسری از بدترین و تلخ ترین سفرهای عمرم بود...و این واقعیت که حضورم بیشتر ناراحت کننده و اذیت کننده است و نه کمک کننده همه چیز را بدتر میکرد....روزها گریه میکردم و وقتی مامان متوجه میشد نفرینم میکرد و بهت ضعیف و بدبخت میگفت...خودش ایمان داره که خوب میشه ولی من خیلی نگرانم...برگشتم خونه چون هیچ کمکی ازم برنمیامد...چون حضورمون بیشتر باعث دردسر بود...حتی مامان ازم خواست که دفعه بعد که خواستیم بریم ایران هتل رزرو کنیم و اینکه خونه اشون هتل نیست...این حرف را تو ناراحتی نزد و حداقل هفت هشت بار تکرارش کرد...حتی چند روز پیش که باز بهش زنگ زده بودم و خیلی نرمال داشتیم پای تلفن حرف میزدیم هم این موضوع را به عنوان یک راه حل درجه یک برای سفر بعدی عنوان کرد...البته که منم مجددا به روی خودم نیاوردم که چی شنیدم و باز هم جوابی غیر از چشم ندادم...

پزشکها یک جورایی قطع امید کردن ...گرچه همچنان دارو مصرف میکنه و شیمی درمانی میشه...هنوز این کلمات به نظرم غریب میان و هنوز باورم نمیشه که این اتفاق برای مادر من افتاده....

2- همچنان کاری پیدا نکردم و روزهای ترم بعد را که از دو ماه دیگه شروع میشن با یک مشت تدریس کلاسهای ازمایشگاه و حل تمرین پر کردم...

3-امروز پنجمین روزیه که از ایران برگشتیم و تنها کار مفیدی که کردم دیدن فیلم بوده و آشپزی و یکسری ایمیل بازی با این و اون و رسما زندگی نباتی داشتم و مثل جنازه می افتادم رو مبل تا عصر که همخونه از کار برمی گشته...

4- از روز چهارم حضورمون تو ایران پسرک به شدت شروع به سرفه کرده و الان نزدیک به سه هفته ای میشه که این داستان تموم نشده بلکه بدتر هم شده...کلی ازمایش داده که هیچی را نشون ندادن و مجددا فردا وقت دکتر داریم برای صحبت راجع به وضعیتش...

5- امروز بعد از پنج روز احساس میکنم که به روال زندگی تو این شهر برگشتم...گرچه که سفرمون به ایران خیلی کوتاه بود ولی جوری شد که همون 40 درصد انرژیم را هم اونجا گذاشتم و اومدم...از همه قسمتهاش سخت تر برای مامان تنبلی مثل من اینه که یک بچه سه ساله مریض را یکماهه صبح تا شب و شب تا صبح بی وقفه دارم نگهداری میکنم و این برای من خیلیه...امیدوارم بتونیم از دوشنبه مهدکودک رفتن را استارت بزنیم تا یکم بتونم رو خودم و اوضاع احوالم تمرکز کنم...

برچسب: نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: يکشنبه 22 دی 1398 ساعت: 21:36

صفحه بندی