چیزهای زیادی تو زندگی هست که قدرتی برای تغییرشون ندارم یا اگر هم توانایی تغییرشون را دارم به دلایلی ترجیح میدم کاری نکنم...
مادری که از سال 96 درگیر سرطان روده است و واقعا چهار ساله که داره باهاش میجنگه و فقط زنده است ولی زندگی نمیکنه و با اینکه پر از امید به خوب شدنه ولی هر روز درد میکشه و چه شبهایی که با قرص خواب و آرام بخش میخوابه و دوباره صبح دردهای شدید و بیحالی و ضعف و پرهیز غذایی شدید...همه اینها به غیر از هزینه های سرسام آور داروها و شیمی درمانیه که اجازه کمک هم نمیده و من چیکار میتونم بکنم...دقیقا هیچی...هیچ کس کاری نمیتونه بکنه ولی هر روز نگران و ناراحتم و البته که با اینهمه امیدوارم که برسه روزی که خوب بشه و از این حال بد نجات پیدا کنه....
پسرم که به خاطر تحت فشار بودنهای من تبدیل به یک جنگجو شده و کافیه که حرفی مخالف میل و خواسته و سلیقه اش زده بشه...چنان عصبانی میشه که واقعا منو دچار نگرانی میکنه...خونه موندنهای کرونایی هم وضعیت را تشدید کرده...نه من مادری هستم که با اونهمه کار بتونم با یک بچه کوچیک و غرغر کردنها و سر و صداها و شلوغی هاش برای ماه ها کنار بیام...نه اون بچه ایه که تنهایی بازی کردن را تحمل کنه یا متوجه کار کردن ما از خونه باشه و باهاش کنار بیاد ....ضمن اینکه تنشهای خونه به خاطر استرس از دست دادن کار و عصبانی شدنها و صبح تا شب با هم بودنها بیشتر هم شده....من چیکار میتونم بکنم....سعی میکنم آرومتر باشم و عصبی نشم و تحملم را بیشتر کنم ولی مطمین نیستم که بتونم به تنهایی این حالت را از رفتارش پس بگیرم...
همسری که اونقدر خسیسه که ترجیح میده ماه ها به زندگی با حشرات ادامه بده ولی به خاطر هزینه ها کسی را برای پیگیری و پاکسازی نیاره....یا اونقدر خسیسه که همه وسایل را دست دوم میخره یا حتی وسایلی که مردم دور میندازن را به خونه میاره و وقتی خرج بیشتر از تحملش را انجام میده همه خشمش را سرما خالی میکنه...و این در حالیه که اینقدر پول داره که نمیدونه باهاش چیکار کنه...و من از ترس جنجالی که نمیخوام برپا بشه هیچ وقت هیچ بهترینی را نمیخرم......من چیکار میتونم بکنم...تحمل و اینکه همه خریدهام شامل اجناس متوسط و معمولی و تخفیف خورده هستن...ولی همیشه از این جور خرید کردنها حس سرخوردگی دارم...چون قبلا خونه پدری همیشه بهترینها را میخریدیم...شرایط هر جوری که بوده هیچ وقت سراغ خریدهای دست چندم نمیرفتیم...
کاری که پیدا نمیکنم ...چون تخصص خاصی ندارم...چون خانواده فقط بهم گفتن بشین منتظر ما باش و هیچ کاری نکن...گفتن ما پول میاریم و تو فقط خرج کن...نگفتن تو آینده که ما نبودیم چیکار باید بکنم...فکر این روزهای منو مخصوصا وقتی از بد روزگار با آدم اشتباهی زندگی میکنم را نکرده بودن....تنها کاری که بلدم تدریسه...اونم اگر قرار باشه کار پروژه بچه ها را هم قبول کنم که معمولا همراهه تدریسه گیر میفتم...با اینکه مدرک دکترا دارم ولی هیچ تخصص آنچنانی در انجام پروژه ها یا نوشتن مقالات ندارم...و به خاطر اینکه یک آدم 39 ساله هستم که دنبال کار میگردم...از نظر کارفرماها پیر محسوب میشم و این هم به عدم داشتن تخصصم اضافه میشه...از همش بدتر اینه که با گذشت 7 سال زندگی در یک کشور انگلیسی زبان به خاطر داشتن مینیمم ارتباطات زبان انگلیسی پیشرفته ای هم ندارم و مدام در جواب دادن حرفه ای به ایمیلها و تماسها و سوالات مشکل پیدا میکنم....و البته در این مورد خیلی سعی نکردم تخصص خاصی را یاد بگیرم یا زبانم را تقویت کنم یا حتی زمانی که دکترا را هفت سال پیش شروع کردم دنبال کار بگردم...و الان چیکار میتونم بکنم...واقعا هیچی...فقط باید شانس بیارم که شاید کسی منو برای تدریس استخدام کنه وگرنه با این چند تا کلاس حل تمرین از این دانشگاه و اون دانشگاه تو این دنیا به هیچ جایی نمیرسم...
بدنی که دوستش ندارم...سالهاست که با دویدن و نخوردن سعی میکنم از چاق شدن دوری کنم...وزن کاملا ایده آل و درخشان برای من 55 کیلو هست که من تو این سالها همیشه بین 5-7 کیلو از این عدد بالاتر بودم...سعی کردم با دویدن و نخوردن مشکل را حل کنم ولی اصلا موفق نبودم...در بهترین حالت 59 کیلو هستم که خوب بازم 4 کیلو اضافی دارم و نمیتونم دست از خوردن خوراکیهای ناسالم بردارم..عاشق کربوهیدراتها و کیک هستم و اصلا هم توانایی در نخوردنشون ندارم...از سیستم غذایی خونه به خاطر بایدها و نبایدها همخونه به شدت ناراضی هستم...بادمجون و فلفل دلمه ای و پاستا و ماکارانی و اکثر سوپ و آشها جزو نبایدها هستن...گرچه من برای پسرک و خودم میپزم ولی متاسفانه یک روتین مشخصی را برای غذا خوردن دوست داره که اصلا سالم نیست...به شدت پخته شده یا سرخ شده و روغن انداخته و ....در صورتی که ترجیح من گوشت (مرغ ماهی گوشت قرمز) همراه با سبزیجات در فر هست....و متاسفانه پسرک هم در زمینه غذاخوردن یک کپی کامل برابر اصل شده که کاری براش نمیشه کرد.....اینه که همیشه از بدنم به دلیل مشخصات خدادادی دوست نداشتنی و اضافه وزنها و از فرم خارج بودنها ناراحت و ناراضی هستم....در این یک مورد و از اونجایی که دویدن به تنهایی کافی نبوده و نیست و فرصتی برای باشگاه رفتن هم نیست....در فکر درست کردن یک محل کوچیک با هزینه خودم تو خونه هستم...باشد که این یکی به سرانجام برسد...
کلا مثل همه آدمها دلم یک زندگی ایده آل میخواد...دلم یک خانواده حداقل چهار نفره خوشحال و عاشق میخواست که با آرامش و خوشی تو یک جای قشنگ روزگار را میگذروندن...
در واقع یک روتین ایده آل...
یک خونه با وسایل ایده آل...
یک ماشین ایده آل...
یک سیستم غذایی ایده آل...
یک سیستم بهداشتی هر روزه و ایده آل (مسواک زدن...شستن بدن و دست ها...نظافت خونه و ماشین و وسایل)
خانواده و دوستان نرمال و ایده آل که دوستت دارن
کار ایده آل
یک روتین سالیانه ایده آل برای تفریح و گردش و سفر
و سلامتی برای همه اونهایی که دوستشون داریم...
و از این لیست که بین تقریبا همه آدمها مشترکه من متاسفانه سهم خیلی زیادی ندارم...
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل