1- هر روز عصبانیم چون مدام باید با بچه درگیر بشم تا یک جمله را تا آخر بگه...چون فقط دو ماه وقت دارم که باهاش تمرین حرف زدن بکنم وگرنه باید با تراپیست و هزینه هاش درگیر بشم....
2- هر روز عصبانیم چون مجبورم کلی لباس را جمع و جور و اتو کنم و حواسم باشه به موقع تو ماشین بریزم و خشک بشن و مرتب باشن وگرنه باید به یکیشون کلی توضیح بدم و اون یکی هم بی لباس میمونه...و البته که درصد زیادی از اینها را بدون هیچ حسی باید انجام بدم....
3- دو روز تو هفته که میره مهدکودک عصبانیم چون دقیقا به محض ورود به اتاق بچه ها شروع میکنه به مسخره باز ی و گاهی گریه و ازم جدا نمیشه و مربی به سختی از من جداش میکنه و یک روز درخشان دیگه برام رقم میخوره....
4- مدام عصبانیم چون اگر یک تایم کوتاه برای سریال دیدن یا نوشتن این چند تا خط اینجا بزارم کلی کارهای دیگه عقب میفته و این در حالیه که این دو تا کار در حال حاضر تنها تفریحات من تو دنیا هستن.....
5- عصبانیم چون یک دختر بچه ریقو که چهارتا واحد دندانپزشکی را پاس کرده برای دادن دو تا دونه ادوایز از من 50 دلار می گیره ولی من با همون مدرک در دست اقدام دکترا هیچ غلطی نمیتونم بکنم....
6- هر روز عصبانیم که با حال داغون آشپزی میکنم و غذایی که همه یک روزی عاشقش بودن را گند میزنم...اونم در حالیکه یک همخونه غرغرو و یک بچه فسقلی هم قراره از اون غذاها بخورن...
7- مدام عصبانیم از اینکه هیچ قدرت تصمیم گیری در مورد وسایل خونه ندارم و باید همین جوری تحملشون کنم...از اینکه باید با این وسایل داغون و بعضا دست دوم به زور زندگی کنم حالم بد میشه...از اون طرف قیافه حیاط را هم باید همین جوری تحمل کنم و با اینکه خیلی تلاش کردیم کاری براشون بکنیم به نتیجه نرسیدیم و من اجازه کمک خواستن از یک باغبون را هم حتی ندارم....
8- از اینکه این طرف سال کلا سه ماه را کار دارم و میرم سر کلاس و اون هم چند جلسه اش را به خاطر قاطی شدن تعطیلات باید بمونم خونه و بچه داری کنم عصبانیم....
9- از اینکه با همه این کارها یک فسقلیه دو ساله به من زور میگه و حرفهام را گوش نمیده و حریفش نمیشم عصبانیم....
10- از اینکه هیچ کسی نیست که برای رفتارهام با این بچه ازش کمک بگیرم و مدام باید با رفتارهای عجیب و غریبش سر و کله بزنم خیلی خیلی عصبانیم....
و از اینکه برای مشکلاتم نمیتونم راه حلی پیدا کنم و اگر راه حلی هست نمیتونم یا نمیخوام اجراییش کنم خیلی غصه میخورم....
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل