1- روزها خیلی سریع و از نظر من بی حاصل برای خانواده ما می گذرند. سال جدید هم از راه رسید و حتی سه روز هم ازش گذشته....نمی دونم همه همین جوری هستن یا برای من اینجوری اتفاق افتاده...اینکه در ششمین سال حضورمون تو این کشور احساس می کنم تغییرات خیلی جدید و جالبی داشتم...مثل اینکه احساس می کنم اون حس دلتنگی برای خیلی چیزها از بین رفته...نسبت به کریسمس و اتفاقاتش احساس پیدا کردم و یک جورایی به رسمیت شناختمش...حتی یک درخت کوچولو هم خریدم و تزیین کردم و هنوز هم گوشه خونه مونده و نی نی کوچولو مدام ریسه هشت موده اش را روشن و خاموش می کنه...اینکه راحت تر لباس میپوشم و موفق شدم از اون فکرهای عجیب غریب راجع به لباس پوشیدن یکم خودم را نجات بدم...دیگه اینکه ذهنم به طور ناخودآگاه مناسبتهای ایران را خیلی یا میشه گفت مثل قدیم به رسمیت نمیشناسه...گرچه دلم میخواد نی نی راجع بهشون بدونه ولی هر کاری کردم مثلا نتونستم برای شب یلدا کاری انجام بدم...نمیدونم به نظرم خیلی خسته کننده اومد...البته اتفاقات این سفر آخرمون به ایران و اونهمه سختی کشیدنها هم بی تاثیر نبوده و خیلی به ششمین سال حضورمون هم نمیتونه ربطی داشته باشه...
2- مامان هر روز تصمیم جدیدی برای اومدنش به اینجا می گیره و مدام فکرش تغییر می کنه...ازش عصبانی هستم هم به دلیل نیومدنش و هم به خاطر حرفهایی که بهم زده و یک جورایی اصلا حوصله اش را ندارم و فقط دلم براش میسوزه...
3- کمتر از یکماه دیگه به طور رسمی شهروند درجه یک اینجا محسوب میشیم و این شاید جزو معدود اتفاقات به درد بخور این روزها برای خانواده سه نفرمون باشه...البته که نی نی مهربون کلا شهروند به دنیا اومدن....
4- هیچ خبری از نتیجه داوری پایان نامه نیست و من همچنان منتظر هستم و از اینکه اینهمه باید استرس را تحمل کنم و مدام به این موضوع فکر کنم خسته شدم....هفتم این ماه ایمیل یادآوری را باید به مسیول امور فارغ التحصیلی بزنم تا بلکه جناب داور لطف کنن و تکلیف من را مشخص کنند...
5- نی نی خان دو سال و سه ماهه خونه ما همچنان جمله های خیلی کمی را استفاده میکنه ولی از اونجایی که تعداد زیادی از کلمات را به فارسی و انگلیسی میتونه تکرار کنه جای نگرانی نیست...دو روز در هفته را مهد میره و با بچه ها بازی می کنه....خیلی مهربون و با توجه هست و در عین حال پر جنب و جوش و خستگی ناپذیر....عاشق بازی کردنه و اگر از صبح تا شب و شب تا صبح هم بازی کنه حتی یکبار هم دلش نمیخواد حرفی از خوابیدن بزنه...کتاب خوندن را دوست داره و همچنان اسباب بازیهای صدادار را ترجیح میده...بالاخره دو تا پیشی پشمالو تونستن به عنوان نماینده عروسکهای پولیشی توجهش را جلب کنند...به همین زودیها از اتاق نی نی ها در مهد به اتاق نوپا که بین دو تا سه ساله هستند میره....یکمی لج باز شده و گاها رییس بازی در میاره و به حرف هیچکی گوش نمیکنه...نه تنها گوش نمیکنه بلکه گاهی سعی میکنه دقیقا برعکسش را انجام بده....امیدوارم که این اخلاق گذری باشه و موندگاری در کار نباشه...شیر شب به طور کامل قطع شده ولی همچنان شبها چند بار بیدار میشه و زمان خوابش حسابی کم و عجیب غریبه...
6- دو ماه ژانویه و فوریه را بیکارم و از نظر روحی احتیاج به کار تمام وقت دارم...ولی نی نی هنوز آمادگی پنج روز مهد رفتن را نداره و این منو تو خونه نگه میداره....
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل