خرید بک لینک

امروز دقیقا 10 رو از زایمان عجیب و غریب و سختی که داشتم می گذره...بدترین چیزی بود که میشد تجربه کرد...گرچه نتیجه اش که یک نی نی بامزه و دوست داشتنی بود خیلی قشنگ و رویاییه ولی اون اتفاقات تا عمر دارم از ذهنم خارج نمیشن....

خانواده دو نفرمون این روزها 4 نفره شده...مامان و نی نی مهمونهای جدید این روزهای خونه ما هستند....

مامان طفلکی خیلی روزهای سختی را گذرانده و مطمئنم که اصلا آرامش و آسایش خونه اش را نداشته ....ضمن اینکه دقیقا 13 روز به برگشتش به ایران باقی مونده...این وسط بابا مثل همیشه در نقش یک آدم بی احساس انگار نه انگار که مامان اینهمه روز هست که از خونه دور شده.....گاهی دلم برای مامان میسوزه...نه عشقی نه بچه هایی که قدرش را بدونن...گاهی فکر می کنم خیلی خیلی تنهاست...

گرچه من هم عشقی را که در زندگی آرزو داشتم ندارم....ولی حداقل اینکه سالهای زیادی روبروم هست و می تونم دلخوش به این باشم که زندگی بهتر و قشنگتر میشه ولی مامان....

با اینکه خونریزی دارم و جای بخیه هام هم خیلی درد می کنه ولی می خوام این مدت باقیمانده را بهش محبت کنم و کاری کنم که بهش خوش بگذره....

هیچ کاری را به خاطر دردهای زیاد و متنوعی که دارم نمیرسم به خوبی انجام بدم....کارهای مربوط به تز که همچنان مونده ...کلاسها را که همخونه میره و کلا کاری انجام نمیدم...اکثر کارهای نی نی هم به عهده مامان هست با اینهمه مدام خسته و شاکی و غرغرو هستم و احساس می کنم که همه را عاصی کردم.

برچسب: گذر زمان,گذر زمان شعر,گذر زمان به انگلیسی,گذر زمان در فضا,گذر زمان عشق,گذر زمانه,گذر زمان در عشق,گذر زمان متن,گذر زمان عکس,گذر زمان در معماری, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 22:47

صفحه بندی