1- همخونه معتقده من خیلی غر میزنم منم تصمیم گرفتم هر وقت ذهنم خیلی شلوغ و درگیر شد بیام اینجا یادداشت بزارم بلکه هم خودم به آرامش برسم هم اون اینقدر سوژه برای شکایت نداشته باشه....
2- مقدار زیادی از پول نقدی را که سیو کرده بودم برای روز پدر خرج کردم...در صورتی که برای روز مادر با اینکه برای من هم اولین سال بود که مادر واقعی بودم و این روز معنی داشت ولی هیچی حتی یک میخ دریافت نکرده بودم....نمی دونم چرا هنوز اینکار را انجام میدم...احساس می کنم اگر مثل خودش سوت بزنم و از مناسبتها بگذرم قلبم آروم نمی گیره ...شاید هم هنوز یک کمی اون ته قلبم چیزی به نام دوست داشتن باقی مونده و خودم خبر ندارم...نمی دونم...این در حالیه که یکماه دیگه هم تولدشه و من از ته قلبم دلم نمی خواد براش کاری انجام بدم ولی می دونم که نزدیک اون روز باز بی اختیار یک کارهایی می کنم...مثل تمام این 9 سال....
3- پایان نامه ام به جاهای خیلی خوبی رسیده و اگر همین جوری و با همین فرمون ادامه بدم قطعا به جشن فارغ التحصیلی بعدی میرسم و از شر این یکی هم خلاص میشم...
4- دلم می خواست به جای ایران امسال بریم یک کشور دیگه ولی این داستان دندونم باید حتما حل بشه و چاره ای جز رفتن نیست...همچنان هم سوغاتی نخریدم و نگرانم که باز روزهای آخر مثل پارسال این موضوع بشه دغدغه و نتونم اونجوری که دلم می خواد خرید کنم...اینجا واقعا باید از یکسال قبل فکر خرید سوغاتی بود وگرنه امکان نداره که نزدیک سفر چیز به درد بخوری بتونم پیدا کنم....خوبی داستان اینه که من کلا برای چهار نفر خرید می کنم و اگرچه این چهار نفر خیلی سلیقه های خاصی دارند و همشون همه چیز دارند و خرید براشون خیلی اسون نیست ولی باز هم همین که تعدادشون زیاد نیست جای بسی خوشحالیه....برای خانواده همخونه هم که دیگه خریدی حداقل من انجام نمیدم...یا یک چیزهای کوچیکی به عنوان یادگاری خودش می گیره یا یک پولی بهشون میدیم مثل پارسال...
5- من قبلا همیشه دلم نون لواش یا تافتون یا بببری یا نه از این نون گردهای صبحونه یا ته تهش نون تست ساده با آرد گندم میخواست...خیلی خیلی عجیبه که چند هفته است دلم نون تست سبوس دار فقط می خواد و لاغیر و این نونیه که من با همخونه همیشه کلی بحث می کردم که چرا می خری و چقدر توی این نونها چیزی داره و....
6- این روزها خیلی سعی می کنم مادر خوبی باشم...تقریبا هر کاری نی نی می خواد انجام بده را اجازه میدم...هر جور دلش می خواد غذا می خوره و می خوابه و کلا اصلا سعی نمی کنم بهش سخت بگیرم یا زور بگم و تا زمانی که حس نکردم اون کار مثلا براش خطرناکه اصلا منعش نمی کنم...سه روزی که مهد میره که کلی بازی می کنه و کلی وقتشون را تو حیاط و زیر آفتاب قشنگ می گذرونن...وقتی هم که خونه ایم خیلی وقتها سعی می کنم ببرمش تو حیاط که هم درختها و گلها را ببینه هم زیر آفتاب باشه و هم تو محیط متفاوتی از محیط خونه باشه...بابت مهد رفتنش خیلی خوشحال و راضیم گرچه ته دلم یک کوچولو نگران مریضی بچه های دیگه هستم که یک وقت بهش سرایت نکنه و مشکل ساز نشه....
7- اینجا یک آخر هفته طولانی جمعه شنبه یکشنبه دوشنبه تعطیلی داریم این هفته و هر کسی یک گوشه کناری رفته برای خودش و حسابی سکوت برقراره...البته که برای ما هیچ فرقی نمی کنه و حتی همخونه کلاسهای خصوصیش را هم برگزار کرده و زندگیمون خیلی عادی ولی خدا را شکر با آرامش در گذره...
برچسب: دردلانه,
نویسنده: هلیا پاکدل