خرید بک لینک

1- به قدری روزها سریع می گذره که باور کردنی نیست به همین زودی یک نینی 160 روزه داریم که بیست روز ناقابل دیگه شش ماهش هم تمام میشه...خیلی سخت و پر از اتفاقات مختلف گذشت ولی واقعا سریع گذشت....چند وقتیه که مدام درگیر بیمارستان و دکتر و فیزیوتراپ و این جور داستانهاییم...در واقع تو این 46 روزی که از ایران برگشتیم یکبار که طبق روال پرستار ایرانی را دیدیم که کلی به پوسته های سرش گیر داد و گفت خیلی عالی وزن نگرفته...بعد یکبار شیری که بهش دادیم مشکل داشته و مجبور شدیم بریم بیمارستان کودکان که غیر از معطلی الکی مشکلی را حل نکرد بعد من به خاطر وسواس خودم بردمش پیش دکتر عمومی که هممون میریم پیشش و اون تایید کرد که قد و وزنش نرماله و مشکلی نداره....اینجا برای دیدن متخصص حتما باید دکتر عمومی یک نامه ریفرال بهمون بده که این نامه غیر از اینکه حضورمون را پیش متخصص توجیه میکنه باعث میشه که بتونیم هزینه ویزیت را از بیمه دولتیمون بر گردونیم و در خیلی مواقع ویزیت مجانی میشه....

خلاصه بعد از کلی توضیح برای خانم دکتر نامه را گرفتیم و یک وقت هم از دکتر متخصص گرفتیم که نه شیرش را بعد از شش ماه عوض کرد نه مشکلی را حل کرد و باز هم هیچی...الان چند روزی هست که سرمای خفیفی خورده و مجبور شدیم یک دکتر عمومی دیگه را ببینیم که اونم هیییچ کاری انجام نداد...البته اون وسطا غیر از سرماخوردگی من به دکتر قضیه چشم نی نی را که به خاطر انسداد مجاری اشکی ازش اشک میاد و خوب نمیشه را هم گفتم...باز یک نامه گرفتیم برای متخصص چشم برای ماه بعد...این وسطا از اونجایی که نی نی یکم سرش نسبت به بدنش بزرگتره و به همین دلیل یکسری از حرکات گردنش کندتر شکل می گیره ما چند باری هست که میریم و فیزیوتراپ را می بینیم....این بار کلی غر زد و کلی حرکت نرمشی جدید داد که با این حال و روز سرماخورده نی نی انجام دادنی نیستن...باز آخر ماه هم بهمون وقت داد و این یعنی از همین الان کمتر از بیست روز وقت دارم و یک نی نی تمرین نکرده سرما خورده هم از اون طرف داریم...باز با پرستار به قرار بعدی رسیدیم که آخر هفته بعدی هست....بعدتر اینکه واکسن شش ماهگی را هم تو داستانمون داریم که هوز حتی وقت هم نگرفتم...

دکتر عمومی که می رفتیم مخصوص دانشجوهای دانشگاه بود و ما چون بیمه دولتی داریم دیگه ما را قبول نمی کنند...این یعنی من باید باز کلی دکتر عمومی را چک کنم تا یکی مثل قبلی که اونهمه دوستش داشتم و کلی به دادمون رسیده بود را پیدا کنم...البته از قبل دست به کار شدم و بالاخره یک نفر را پیدا کردم که اونم باید آخر ماه با نی نی بریم و ببینیم کارش چه جوریه تا تو روزهای بحرانی گیر نیفتیم...

خوشبختانه مهدکودک را هم سه روز در یک مرکز ثبت نام کردیم که خیلی دوستشون دارم و تو این سه چهار جلسه خیلی راضی بودم و امیدوارم همین جوری همه چیز خوب و عالی پیش بره...اون سه روز یک هفته در میون برنامه ام خیلی شلوغه و عملا به هیچ کاری نمیرسم ولی از این هفته قراره که استارت نوشتن پایان نامه بدبخت را بزنم و به سرانجام برسونمش...اینقدری که دلم میخواد فارغ التحصیل بشم هیچی برام مهم نیست ولی همش یا خسته ام یا درگیر کارهای نی نی....

به نی نی فرنی و پوره میوه های مجاز و سیب زمینی شیرین و هویج و کدو و ...میدم...مهد هم خودشون بهش غذاهای مجاز را میدن...اینقدر بهشون اعتماد دارم که خیلی سوال نمیکنم چی بهش میدن...میدونم که پوره موز میدن و غلات باشیر مثل همون فرنی خودمون و هویج و پامپکین ولی واقعا اصلا اصراری ندارم که سوال پیچشون کنم....

2- این وسطا یک سفر 3-4 روزه به سیدنی هم جور شد و بلیط گرفتیم...البته هنوز هتلی انتخاب نکردیم ولی همین که دو سه ماه دیگه یک سفر داخلی میریم کلی حس خوبی بهم میده...

3- کار مهندسی همخونه تقریبا درست شده و به صورت آزمایشی از یکی دو هفته دیگه شروع به کار می کنه و این یعنی اینکه اینهمه کلاس که این طرف و اون طرف گرفته همین جوری یکهویی باید رها بشن...البته که یکسری را تا جایی که بشه و بتونم من می گیرم ولی حس خیلی بدیه که کار جدید موقتیه و به خاطرش باید کارهای اصلی را رها کنه....

4- یک کورسوی امیدی وجود داره برای اینکه بتونم یک رشته جدید را که خیلی دوستش دارم بخونم...البته که باید برم و یکسری راجع بهش سوال کنم و شرایطم را عنوان کنم و ببینم من را پذیرش می کنند یا نه...بعد یک امتحان ورودی خیلی گرون هم داره که باید حتما براش آماده شد وگرنه اونهمه هزینه ورودی نابود میشه....

5- در خوشبینانه ترین حالت چهل هفته دیگه زمان مونده به سفر سال بعدمون به ایران...با توجه به اتفافاتی که در سفر امسالمون افتاد دیگه هیچ ذوق و هیجانی برای ایران رفتن ندارم ولی به خاطر کار نیمه تموم دندانها مجبورم که حتما این سفر را برم...در واقع اگر همچین معذوریتی نداشتم این سفر را مثل امسال بعد از دو سه سال میرفتم...

6-با یک نی نی کوچولوی پنج و نیم ماهه نمیشه سینما و سیرک و شهربازی و کنسرت رفت...نهایتا میشه باهاش پارک رفت و شاید رستوران و اگر قصد جدی خرید نداشته باشیم و فقط ویندوشاپینگ باشه اون را هم میشه با نی نی رفت...بعد این وسطا وقت خیلی گرمه یا خیلی سرد یا حتی باد میوزه که این یکی اصلا هر روز اینجا اتفاق می افته می ترسی که جایی بری چون اونوقته که مثل الان نی نی سرما می خوره و اوه اوه چی دیگه می تونه سخت تر از یک نی نی سرما خورده باشه...

7- این روزها وسط همه شلوغی ها درگیر کارهای سیتیزن شیپمون هستیم یک فرم 37 صفحه ای را پر کردیم و کلی فایل باید اپلود کنیم و یک امتحان که باید براش کلی مطلب بخونیم هم در دستور برنامه داریم....باشد که همچنان رستگار شویم....

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۵ساعت 5:32 AM توسط سحر |

برچسب: این,روزگاران, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

صفحه بندی