1- اصلا باورم نمیشه که شنبه آینده یعنی دو روز دیگه نی نی کوچولو تبدیل به یک خوشمزه بیست هفته ای میشه...چقدر زمان زود می گذره واقعا...یعنی دو هفته دیگه تو ماه مارچ رسما وارد شش ماهگی میشیم...از یک طرف دلم می خواهد که زودتر بزرگ بشه و با هم دیگه راه بریم و باهام حرف بزنه و کلی خوراکیهای خوشمزه بخوریم ولی از طرف دیگه دلم می خواهد که همین جوری فسقلی و شیرین و گوگوری باقی بمونه....
امروز با پرستار قرار داشتیم و قد و وزنش را اندازه گرفت...68.5 سانتیمتر که خوب بود ولی وزنش 7100 بود که 400 گرمی کمتر از نمودار بود و خوب البته نگران کننده نبود چون فسقلیه 5 ماهه دو تا دندون بامزه درآورده و به هر صورت سفر از کشوری به کشوری و از یک شهر به شهر دیگه خودش میتونه عامل این کمبود وزن باشه....
با توصیه دکتر عمومی و پرستار امروز دو قاشق چایخوری از شیربرنج نستله را امتحان کردم که ظاهرا زیاد دوست نداشت...دیگه صبر می کنم تا شش ماهگی و از همون زمان شروع می کنم....
یک صندلی بامزه هم از بامبو گرفتم که نشستن را براش آسونتر میکنه ....البته که برای نشستن هم هنوز زمان داره...ولی از بس که اینجا روی انجام یک سری کارها زوم می کنند آدم بی اختیار عجله می کنه...
از سه هفته بعد یعنی تو شش ماهگیش اولین تجربه مهدکودک رفتن را هم داریم...اونم سه روز در هفته...از اونجایی که واقعا نیاز دارم تو محیط کار باشم و تو خونه موندن داره برام آزار دهنده میشه تصمیم به ثبت نامش گرفتیم...البته به خاطر کار پاره وقت من گاهی زودتر میرم دنبالش و گاهی هم اگر اون ساعتهای اضافی را لازم داشته باشم میزارم که بمونه تا پایان ساعت...
خوشبختانه اینجا برعکس ایران اصلا تبلیغ منفی برای مهد گذاشتن نوزاد نمیشه...حتی تو سن های پایین تر هم مامانهایی هستن که نی نی ها را میزارن و کلا خیلی عادیه..گرچه این حرفها باعث نمیشه که من نگران نباشم و همش فکر نکنم که چی میشه و چه جوری پیش میره و...
2- با یک برنامه کالری شمار روی گوشی و روزی نهایتا نیم ساعت دویدن (برای بیشترش اصلا فرصتی نیست) و یک کم کمتر کردن وعده های غذایی تصمیم دارم هر جوری هست این شش-هفت کیلو اضافه یادگاری از بارداریم را نابود کنم که خیلی دیگه ذهنم را مشغول خودش کرده....البته بازم احساس خوبی پیدا می کنم وقتی یادم میاد که بیست کیلو را در عرض این چهار پنج ماه از دست دادم و امیدوار میشم که این چند کیلو آخر را هم با یکم سختی بیشتر از بین میبرم...
3- همخونه خوشحال از الان سعی می کنه روی ذهن من برای نی نی دوم کار کنه...من هنوز واقعا خاطره زایمان عجیب و غریبم را و حاملگی کشدار را مثل یک کار دشوار و پیچیده تو ذهنم دارم و از یاد نبردم....ولی خوب از اونجایی که متقاضی نی نی دوم نه حاملگی را تجربه کرده و نه زایمان را و اینکه دلش دو تا نی نی می خواد یک همچین پیشنهادی را به این زودی روی میز مذاکره میزاره....البته که من فعلا حتی بهش فکر هم نمیتونم بکنم....نه حداقل تا دو سالگی نی نی ....
4- دو سال پیش تو همچین روزهایی یک سفر خوب ودوست داشتنی به بالی داشتیم ...خیلی دلم یک مسافرت دلچسب مثل اون سال را میخواد که خوب البته از طرفی هم ترجیح میدم فعلا منتظر بزرگتر شدن نی نی جون بشم و دردسرهای سفر با یک نوزاد تو این سن را تحمل نکنم....سال بعد هم وقتی یکسال و دو -سه ماهه میشه یک سفر به ایران داریم که از الان راجع بهش مطلب میخونم و فکر میکنم که به هیچکس سخت نگذره..
5- پایان نامه محترم همچنان یک گوشه افتاده و بهم دهن کجی می کنه ...دلم میخواست می تونستم بزنم لهش کنم...خیلی کار مشقت باریه که باید واقعا هر چه زودتر از شرش خلاص بشم...اینم یکی از اون کارهایی که روی ساعتهای مهدکودک برای انجامش حساب کردم...
6- فردا صبح جمعه با نی نی میریم با یک گروه از مامانها و نی نی های 0-12 ماهه شعر بخونیم و کیف کنیم...امیدوارم که بهمون خوش بگذره...البته بعدش هم بر می گردم خونه و نی نی را میسپرم به دستان پر توان آقای پدر و میرم خرید ...باشد که برنامه دوم هم خوش بگذرد....