خرید بک لینک

1- هفته عجیبی بود. روزی که برای واکسن نی نی به بیمارستان رفته بودیم یعنی 5شنبه ای که گذشت از خونمون دزدی شد. بدتر از اون این بود که یکی از دزدها با من روبرو شد و اون یکی را تو فیلمهای ظبط شده توسط دوربین همسایه دیدیم. ولی چه فایده پلیس عقب افتاده اینجا هیچ کاری نتونست انجام بده و نخواهد تونست. بدتر اینکه واسه اون یکماهی که ایران هستیم خیلی نگرانم.البته خونه مجهز به آلارم خبر دهنده هست ولی خوب اون روز کذایی فعال نبود. جالب اینکه آقایون دزدها از طریق جعبه تقسیم که تو حیاط بوده برق را قطع کردند و البته نمی دونستند که آلارم باتری پشتیبان داره که خوب خوش شانسیشون کلا سیستم قطع بوده.

تا جایی که می دونیم غیر از گوشی دوست داشتنی من که اون روز تو خونه جا گذاشته بودم و دزدیده شده چیز دیگه ای برنداشتنید. یعنی در واقع چیز دیگه ای نبوده که براشون ارزش برداشتن داشته باشه.

2-همچنان مدارک نی نی خان نرسیده و ما کماکان نمی تونیم بلیط های سفر را بخریم و همچنان منتظریم و چشم به صندوق پست دوختیم.

3- از 86 کیلو وزن دوران بارداری در این 58 روزی که از زایمانم گذشته به 67 کیلو رسیدم و البته همچنان 8 کیلو اضافه دارم تا برسم به وزن قبل از دوران بارداری. همچنان با گذشت اینهمه روز ترشح دارم و دکترهای عقب افتاده تر از پلیسهاشون نتونستن مشکل را حل کنند. به همین دلیل یک وقت سونوگرافی و دو تا وقت چک آپ برای خودم و نی نی برای هفته های بعد باید بگیرم و البته یک تست پاپ اسمیر دیگه دادم که جواب اون را هم برای نشون دادن به دکتر خودم لازم دارم.

4- روزهای سخت و خیلی خیلی گرم و پر از خستگی را می گذرونیم. حوصله نوشتن تز را هم اصلا ندارم و با اینکه باید هر چه زودتر به سرانجام برسه تو لیست این روزهای من تو ردیفهای آخر اون ته لیست نشسته...

5-کلاسها تموم شده و تعطیلات کریسمس اینجا داره شروع میشه...همخونه کلی از برگه های امتحانی راتصحیح کرده و این یعنی اینکه کارها در حال انجام شدنه

6- یکسری کارهای بیمارستانی...یکم خرید...مصاحبه های کاری ترم بعد و صحبت راجع به کلاسهای ترم بعد و البته مدارک عضو جدید خونمون کارهای باقی مونده تا شروع سفر هستند....

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 11:55 AM توسط سحر |

برچسب: ترسها, نویسنده: هلیا پاکدل تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:21

صفحه بندی