1- داشتم یادداشت قبلی را می خوندن خیلی هیجان زده شدم که ما هنوز نرفتیم عکاسی و همچنان تاریخ را برای عکاسی عوض می کنیم...تازه باحالتر هم هست اینکه عکاس را هم این وسطا عوض کردیم...تازه تر هم اینکه تابلویی که 40 دلار بابتش پول دادم را تمام این مدت چاپ نکردیم و قصد چاپ کردنش را نداریم...دلیلش هم اینه که همخونه تشخیص داده که تابلو لازم نیست...کلا نه به لباسهامون فکر کردم نه به هیچ چیز دیگه...منتظرم روزش برسه و عکسها را بگیریم و تمام..البته که همچنان تلاش می کنم زیاد نخورم و به موهام هم خیلی فکر می کنم ولی همش در حد فکره و عملا کاری انجام نمیدم...
2-بالاخره استاد گرامی فایل را فرستادن و الان توپ تو زمین منه...باشد که این پایان نامه سابمیت بشه و چندین خانواده نفس راحتی بکشن...البته اگر کسی این وسط لطف کنه و کار کنه....
3- بالاخره یک دست مبل جدید برای این خونه طفلکی خریدیم و یکم از داغون بودن خارج شدیم....واقعا با این وسایل دست دومی که تو خونه به این قشنگی گذاشتیم خودمون و خونه بسی داغون به نظر میایم...از صرافت آوردن وسایل ایران هم افتادیم و هر چی بالا پایین کردیم دیدیم اصلا ارزش نداره برای یکسری وسایل قدیمی و بی ربط به خونه اینهمه هزینه کنیم...گرچه تابلو ها و دکوریجات را یکجوری منتقل می کنیم به این طرف ولی بقیه وسایل را برای همیشه بوسیدیم گذاشتیم کنار...
4-غیر از پایان نامه یک عذاب الهی دیگه هم دارم به نام مقاله آخر که استاد محترم گیر دادن هر چه زودتر بره بیرون و من نمیدونم باز چه مرگم شده که اصلا دلم نمیخواد روی این دو تا عذاب الهی کار کنم...گرچه وقتی یادم می افته که دو روز دیگه کریسمسه و اینجا سگ صاحبش را نمیشناسه وحشت زده میشم و هر جوری هست میرم که این دوتا شاهکار الهی را جمع و جور کنم...باشد که رستگار شوم...
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل