1-روزهای عجیب و سختی را می گذرونم....بچه داری امونم را بریده....گرچه سه روز را مهدکودک میره و اصلا خونه نیستیم با هم ولی همون چهار روز هم واقعا نگهداریش از حوصله و توان من خارجه...مدام به این فکر می کنم که اینهمه ادم با چند تا بچه و گربه و سگ و...چه جوری از عهده همه چیز بر میان...و واقعا احساس عجز و ناتوانی می کنم....اونم در کشوری که تعداد نفرات معمول هر خانواده عدد پنج هست..پدر و مادر و سه تا بچه...این وسط معمولا یک سگ هم تو خانواده وجود داره که نگهداری ازش اگر سخت تر از یک بچه نباشه در همون حد وقت گیر و پر دردسره....
2- همچنان یک پایان نامه به سرانجام نرسیده دارم...سیتیزن شیپی که اونم به سرانجام نمیرسه...کار مورد علاقم را پیدا نمیکنم و در واقع اصلا کار به معنای واقعی سراغ من نمیاد و اگر کار پارت تایمی هم هست هنوز شروع نشده تموم میشه...کلا همه پروسه های استارت خورده سالیان پیش همچنان به هیچ سرانجامی نرسیده و این خیلی مایوس کننده است...
3- این روزها تفریح تو زندگیمون اصلا جایی نداره و همخونه هم نه تنها هیچ تلاشی برای اینکه یکم بهمون خوش بگذره نمی کنه بلکه تمام پیشنهادات را هم رد می کنه و عملا از خونه فراریه...آخرین باری که سه تایی جایی رفتیم یک روز صبح بود ماه پیش که از بس نی نی اعصابمون را خورد کرد نفهمیدم آخرش چیزی خوردیم تو کافه یا نه...
4- اگر بالاخره بتونم این تز را رد کنم بره تصمیم دارم برای فوریه سال بعد که جشن فارغ التحصیلی برگزار میشه مامان و بابا را هم دعوت کنم که هم اونها بهشون یکمی خوش بگذره هم من چهار تا ادم را تو جشن به عنوان همراه داشته باشم...البته باید ببینیم چی پیش میاد....خوشبختانه هر دو ویزا دارند و فقط میمونه خرید بلیط...البته مامان یک عمل جراحی هم در پیش داره که اونم نگران کننده است و دوران نقاهت بعد از عمل را هم باید در نظر گرفت...ضمن اینکه به خاطر ترسش هیچ عجله ای هم برای انجامش نداره...این هم یکی دیگه از دغدغه های مهم زندگیمه...
5- ماه سپتامبر به نیمه رسیده و عملا من فقط چند روز تو هفته آینده را کار می کنم و بعد ماه اکتبر...حدودا از هفته اول نوامبر تا مارچ سال بعد که چهار ماه کامل را شامل میشه من هیچ کاری ندارم...البته اون وسطا کریسمس و تعطیلات ژانویه شامل حال همه میشه ولی خوب برای من چهار ماه طولانی بدون دریافتیه....اونم در شرایطی که کار پایان نامه هم قطعا تمام شده و واقعا تبدیل میشم به یک ادم بیکار....البته با فاکتور گرفتن از بخش بچه داری ......
6- 15 روز به تولد دو سالگی نی نی باقی مونده و هیچ برنامه خاصی نداریم...یعنی خوب در واقع من تو ذهنم برنامه عکاسی و درست کردن تابلو را داشتم ولی همخونه همکاری نمی کنه...اینه که فعلا مثل همه کارهای دیگه این خونه این یکی هم همین جوری در حالت تعلیقه.....
7- این روزها خیلی به دو تا خانواده پدریه و برادرم فکر می کنم...اینکه تو این اوضاع و احوالات مشکلی براشون پیش نیاد و هر چه زودتر این وضعیت قرمز تموم بشه و البته برای همه به خیر بگذره مخصوصا خانواده خودم....
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل