1- روزانه های من پر از مسایل مرتبط با نی نی هست. نمی دونم همه اینجوری بررسی از مرجع زندگی طبق کپی رایت می کند یا نه ولی من نتونستم راه دیگه ای پیدا کنم. مامان معتقده که اگر همه مردم یعنی خوب اونهایی که یکی یا چند تا نی نی دارن می خواستن مثل من بررسی از مرجع زندگی طبق کپی رایت کنن تا الان بشریت نابود شده بود. ولی خوب این زندگی منه خوب یا بد درست یا غلط.
یک موضوع دیگه اینه که ناخواسته همه مسیولیتهای نی نی بر عهده منه. اینجوریه که من همه روز با کلی فکر و سوال مواجهم. اینکه سیر شده یا هنوز گرسنه است؟ لباسهش خیس شده باید عوض بشه. وقت تعویض پوشکشه. ویتامینهای لازم برای رشد را دریافت می کنه؟غذایی که بهش میدم مناسب هست؟ گاهی در روز چندین غذای مختلف براش درست می کنم تا مطمین باشم که موردی از این نظر وجود نداره. دیگه اینکه بازیهای مناسب سنش چیه. آیا به اندازه کافی باهاش بازی می کنم؟خوب ما اینجا دو تا حیاط پشت و جلو خونه داریم و یک منطقه سرسبز خیلی وسیع بیرون خونه. با اینهمه نمی تونم مطمین باشم که بازیهای مربوط به سنش را انجام میده یا نه؟ مثلا چقدر بیرون بازی کردی برای این سن میتونه کافی باشه یا خیلی سوالهای دیگه....
همه اینها در حالتی هست که همخونه به جز موارد نادر تمام شب خواب نرمالش را داره یعنی تا صبح اکثرا نمیدونه چه بلایی سر ما میاد و این وسط من حدودا دو سالی میشه که نمی دونم خواب شبانه راحت یعنی چی اصلا!!!
غیر از کارهای مربوط به نی نی تمام کارهای خونه حتی خرید و حتی بردن زباله ها همه و همه بر عهده من هست در واقع غیر از سرکار رفتن مسیولیت دیگه ای بر عهده همخونه نیست!!
در حال حاضر دو روز شنبه صبح و سه شنبه عصرها را میره کلاس زبان...تقریبا هر روز چرت بعد از ظهرش را هم داره...در طول هفته غیر از کاری که انجام میده چند روزی را هم تو خونه یا موسسه کلاس خصوصی داره...در واقع زندگی متنوعی داره که اگر ازش بپرسی اصلا ازش راضی نیست و به نظرش زندگی وحشتناکی داره که کارش را دوست نداره و وقت ازاد برای خودش نداره و....
حالت ایده ال زندگی همخونه اینه که تو دانشگاه تدریس کنه و وقتهای ازادش مال خودش باشه...میگه دلم می خواد برم باشگاه ورزشی ولی تو این ده سال من حتی یکبار هم ندیدم همخونه یکی از انگشتهای دستش را به عنوان ورزش کردن تکان بده...به هر حال این وقتهای ازاد مال خود از اونجایی که هیچ علاقمندی خاصی نداره احتمالا فقط شامل نشستن پشت کامپیوتر و لپ تاپش خواهد بود بدون سر خر....
قسمت بامزه اش اینه که کلاسهای دانشگاه که شروع میشه به عنوان استاد قراردی تو دو تا دانشگاه تدریس می کنه و ساعتهای شرکت رفتنش را کم می کنه...یعنی در واقع برای زندگی حال حاضرش در بهترین حالت اتفاق خاصی نمیفته....
2- کلی برای پنج شنبه برنامه ریزی کرده بودم که بهم خبر دادن پروژه شش هفته ای را برنده شدم و باید تو جلسه مربوطه اش شرکت کنم.....
اگر یک وقت حسابی خالی پیدا کنم می خواستم برنامه ریزی کنم برای اولین باز اینجا برم مانیکور و پدیکور بعد هم برم برای یک ماساژ حسابی...
اوه که اگر میشد یک تردمیل عالی می خریدم...بعد هم میرفتم باشگاه یک ترینر می گرفتم که این پنج کیلو اخر را هر جوری شده از شرشون راحت بشم...
بعدتر هم یکی را پیدا می کردم که خیلی ارزون بهم پیانو زدن را یاد بده....یک پیانو بزرگ و قشنگ هم می خریدم...
به عنوان آخرین ارزو هم می رفتم و خونه بزرگ و قشنگمون را خودم براش وسایل می خریدم و دکوراسیونش را انجام میدادم...واقعا طفلکی خونه به این خوبی که با این وسایل مزخرف پر شده....
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل