چند وقت پیش برچسبهای حروف فارسی برای کیبرد لپ تاپم را از ebay سفارش دادم ولی نمی دونم چرا خیلی تو مود نوشتن نبودم. امروز از اون روزهایی بود که به شدت احساس تنهایی می کردم و تصمیم گرفتم از سکوت خونه استفاده کنم و باز هم خاطراتم را ثبت کنم.
از 25 ژانویه دیگه نوشتم که حساب کردم میشه دقیقا 180 روز. یعنی چیزی حدود 6 ماه. اینجوریاست که من هم اکنون یک مامان بالقوه 30 هفته ای هستم و اگر نی نی همراهم وقت شناس و مهربون باشه 10 هفته دیگه ما یک زندگی 3 نفره خواهیم داشت.
تو این 70 روز خیلی اتفاقها قراره بیفته و خیلی کارها باید انجام بشه ولی خوب اکثرا کارهای خوب و دوست داشتنی هستند که براشون دغدغه ای نداریم و مثل همیشه برنامه ریزی کردیم.
حدود یکی دوماه بعد از نوشتن پست قبلی خونه آرزوهامون را در شرایطی که هیچ پیش بینی از آینده نداشتیم خریدیم.البته تنها دلیل این ریسک بزرگ این بود که یک خونه قشنگ و بزرگ تو یک منطقه دوست داشتنی با قیمت منصفانه پیدا کردیم و از اونجایی که با خونه آرزوهامون تفاوت خیلی زیادی نداشت خریدیمش.
البته خریدن خونه با ایران تفاوتهای زیادی داره و مهمترینش اینه که تا 30 سال خونه قسط بندی میشه و در واقع در گرو بانک هست تا وام تسویه بشه. با همه اینها و با اینکه چندین بار در طول این 4 ماهی که خونه را خریدیم به شدت پشیمون و دودل شدیم باز هم خیلی خیلی دوستش داریم و امیدواریم که بتونیم نگهش داریم و توی همین خونه ها روزهای قشنگ آینده را سپری کنیم.
قسمت بد ماجرا این بود که اون زمان که خرید خونه با آژانس به قسمتهای قطعی رسیده بود و راهی برای برگشت و کنسل کردن نبود همسری کارش را یکهویی و به دلیل رکود بازار کار از دست داد.
یک خانم پا به ماه ، یک خونه تازه خریده شده با قسطهای بانکی سنگین ، بورس در حال اتمام و قطع شده من و کار از دست رفته همسری اوضاع عجیب غریبی را به وجود آورده بود.
مقاله آ م ر ی ک ا ی من رد شد و اصلا در شرایط مالی نبودیم که به اونجا رفتن و به دنیا آوردن نی نی تو اون کشور فکر کنیم.
اون وسطها حدود 1 ماه بیکار بودیم تا همسری هر جوری بود اوضاع را مرتب کرد و یک کار جدید جور کرد و یواش یواش اوضاع یکم داشت بهتر میشد که بورس من قطع شد. قطع شدن بورسم همزمان شد با تعطیلات دانشگاه و این یعنی اینکه کلاسی هم نمیشد گرفت و کلا از جانب من درآمد شد صفر.
اینجا برای داشتن یک زندگی خوب مخصوصا اگر درآمد معمولی و متوسطی داشته باشید باید هر دو نفر کار کنند.
خلاصه اینکه الان که اینها را می نویسم اوضاع خیلی خیلی بهتر شده و تونستیم هر جوری بود از اون اوضاع نجات پیدا کنیم. چه جوریش هم اینکه آقای همسری خودش را به آب و آتش زد و عوض یکی چند تا کار خیلی خوب گرفت و از هفته بعد هم من یکسری کلاس خواهم داشت که امیدوارم نی نی محترم همکاری لازم را باهامون داشته باشه.
اینجا مثل ایران مجبور نیستیم یک اتاق شلوغ و پر از وسیله واسه یک نی نی خیلی کوچولو درست کنیم که مردم ببینن یا خیالمون راحت بشه که بچه ندید بدید نمیشه و همه چیز داره و از این حرفها. اینجا هر چیزی که لازم داریم را می خریم و نه بیشتر. یک اتاق را براش آماده کردیم. البته آماده که یعنی یکسری استیکرهای گوگوری را چسبوندیم به دیوار و به زودی یک پرده خیلی فانتزی و در عین حال ساده را که آماده خریدیم را هم نصب می کنیم.
براش کالسکه و کار سیت و تاب وزمین بازی و یکسری ست رختخوابش و لباس را خریدیم.
تخت و وسایل بهداشتی و وان حموم ومینی واش و یکسرس قرتی بازیهای دیگه را هم آخر هفته از نمایشگاهی که اینجا برگزار میشه می خریم.
از اونجایی که مامان خانم هم دو ماه دیگه به ما می پیوندن بابت لباس خیالم راحته چون می دونم یک چمدون چیز میز گوگوری در راهه.
این روزهام با فکر کردن به روز زایمان و نوشتن تز و فرستادن مقاله آخر و خریدهای نی نی می گذره و البته بی صبرانه منتظر سال جدید میلادی و شاید قبلترش هستم که واسه یکماه با نینی میریم ایران.
برچسب:
نویسنده: هلیا پاکدل