هنوز هیچ آزمایش خونی ندادم ...سونوگرافی هم نرفتم...فقط حدس میزنم که امروز باید روز 19 ام باشه...یعنی دقیق ترش میشه 19 روزه که من یک مامان هستم...خیلی عجیبه ولی حس می کنم به همین زودی یکم چاق شدم و این واقعا نگرانم می کنه...من خیلی جزو مامانهایی که به فکر نی نی های نیومده اشون هستن ، نیستم...یعنی اینکه خوب همچنان خیلی به خودم فکر می کنم و حتی گاهی به نظرم خیلی کار سختی را برای انجام دادن انتخاب کردم و شاید حتی پشیمون هم شدم تو همین چند روز....البته با توجه به عدد سنم پشیمون شدن مشکلی را حل نمی کنه...چون وقت زیادی برای فکر کردن و اقدام کردن در این زمینه نداشتم....هنوز غیر از یکم دل درد های کوچولو و گاهی حس گرسنگی عجیب اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده....
آخر این هفته یعنی 4 روز دیگه بعد از آزمایش خون حتما اطلاعات بیشتری خواهم داشت....از جمعه که این خبر را گرفتیم یخچال با انواع و اقسام میوه های فصل و حتی غیر فصل مثل انار پر شده ...دقیقا اینکه دیشب حدودا 1 ساعت وقت محترم را به دنیال پیدا کردن انار بودیم و بالاخره هم موفق شدیم....
خیلی ذهن هردومون درگیره...درگیر موندن یا برگشتن...وضعیت کارمون...خرید خونه و....البته تا قبل از دریافت این خبر قصدمون برای برگشت خیلی پررنگتر بوده و الان با سه نفره شدنمون اوضاع تغییر جدی کرده....
احتمالا کنفرانس ماه جولای در آ م ر ی ک ا را نمیتونم شرکت کنم و از اونجایی که کلی فکر و خیال راجع بهش داشتم یکم حالم گرفته شده....
آقای همسر قصد داره نی نی جون را هم اونجا به دنیا بیاریم ولی مشکل اینه که اینکار نیاز به اقامت حداقل 3 ماهه داره و در اون صورت تکلیف کارمون اینجا کاملا نامشخص می مونه.....
برچسب: روزهای عجیبی را میگذرانم,روزهای جهانی عجیب,
نویسنده: هلیا پاکدل